ઈolO

شاید کمی خوب...



پرورش شترمرغ ! پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی
مجموعه حیات وحش زندگی
محصول پائیز 2009 بسیار زیبا و دیدنی
زیرنویس فارسی شده با کیفیت عالی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

 هو المحبوب 

همیشه دلم می خواست یه وبلاگ پر طرفدار داشته باشم... اما خوب اینطوری نشد ...

شاید من در زمینه ی وبلاگ نویسی استعداد و مهارتی ندارم . .. به هر حال ازینکه به وبلاگم سر زدین و نظر گذاشتین خیلی خیلی ممنونم ...   

 

 

                                                                           آرزومند آرزوهایتان  

                                                                                                         SolO

نوشته شده در 1388/04/23ساعت 15:49 توسط SolOo نظرات (10)|

هو الجبار 

 

دختر بچه ای با پا هایی خسته به سمت پنجره می رود و به آسمان نگاه می کند و تمام سختی های روز را فراموش می کند و آرزوهایش را به خدا می گوید . با دست های رنج کشیده اش برای خدا نامه می نویسد و درد هایش را به او می گوید .

سال ها می گذرد و همه چیز تغییر می کند.

صدای ثانیه ها دیگر آنقدر پاک نیست . آن پاهای خسته سا ل هاست که به سوی پنجره نرفته است و به آسمان نگاه نکرده است . سال هاست که سختی ها را فراموش نکرده است وبا تو حرف نزده است . سال هاست که آرزو کردن از یادش رفته است .

دستانم سیاه شده اند . قلم در دست گرفتن هم برایم سخت شده است .

دستانم دیگر تهی نیستند و پرشده  اند از چیزهایی که مرا از تو دور کرده است .

من بدون شرم آمده ام ، آمده ام تا دوباره برایت بنویسم هرچند که دستانم پاک نیستند .

خدای من جهنم برای من همان جا بود که تو نبودی همان جا که نمی توانستم با تو حرف بزنم ...وآتش نبودنت مرا سوزاند ...

حال برگشته ام تا دوباره به آسمان نگاه کنم و آرزو کنم ... می خواهم برای همیشه تو را آرزو کنم ... و قاصدکم را به سوی تو فوت کنم ... مرا ببخش

 

نوشته شده در 1388/04/08ساعت 15:54 توسط SolOo نظرات (11)|

هو المحبوب    
 
   
.
حرف هایشان را که می شنوم چنان دستانم سرد می شود که دیگر حسشان نمی  کنم ...و چنان چیزی در درونم خشمگین می شود که می خواهد صدایی سر دهد تا به همه ی این دروغ ها اعتراض کند ... و این صدا تمام وجودم را فرا می گیرد تا اینکه به سکوت مبدل می شود ...سکوتی بلندتر از تمام فریاد ها...سکوتی که تلخ است ...سکوتی که خشم را فریاد را داد می زند...همه چیز مرور می شود...در کجای سرزمین من جایی برای دروغ بوده است ...
نوشته شده در 1388/03/28ساعت 22:25 توسط SolOo نظرات (13)|

 

دلم برای شب های بارانی تنگ شده است ...   

----------------

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم .

وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم .

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم .

وقتی او تمام کرد من شروع کردم .

وقتی او تمام شد من آغاز شدم .

و چه سخت است .

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است ،

مثل تنها مردن !

((دکتر علی شریعتی))

نوشته شده در 1388/03/18ساعت 18:17 توسط SolOo نظرات (10)|

 

 

من همین جا هستم . در بین این درخت های سبز ... بوی باران در همه جایِ راهم پیچیده است ... و من با دستانی خیس به راهم ادامه می دهم  ... شاید روزی به آرزوهایم برسم...

 

این روزها را به یاد داری؟!

نوشته شده در 1388/02/31ساعت 11:48 توسط SolOo نظرات (7)|

هو المحبوب 

 باید  مسیر را طی کند ، قدم هایش را بر می دارد . 

به وسط های راه  می رسد و شاید راهش تازه از همین جا شروع می شود ... 

ناگهان همه چیز سخت می شود و شکل دیگری پیدا می کند ، در همین لحظه قدم هایش را تند و تند تر می کند  مانند آرشه ای که ناگهان با شتاب کشیده می شود و دیوانه وار به حرکتش ادامه می دهد و در واقع اوج آهنگ همین جاست و بعد صدایی آرام ... و او در آن لحظه به هدفش رسیده است....

نوشته شده در 1388/02/15ساعت 16:48 توسط SolOo نظرات (5)|

خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:((یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم ٬ بال هایت را کجا گذاشتی؟ 

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آن وقت رو به خدا کرد و گریست. 

                                      عرفان نظر آهاری

نوشته شده در 1387/12/23ساعت 15:44 توسط SolOo نظرات (14)|

وقتی قاصدک را از میان دستانت فوت می کنی تا برود... 

همان لحظه تمام می شود از  آن به بعد دیگر عشق نیست فقط خاطره است!  

 

پ.ن: خواستم بگویم چقدر دلتنگت هستم و بگویم نیازی نبود آن کارها را کنی تا من فراموشت کنم !

نوشته شده در 1387/12/10ساعت 16:38 توسط SolOo نظرات (10)|

 به نام آرام دلها

قدم هایش کمی آرام تر شد،به آسمان نگاه کرد...آن بادبادک هایی که سال ها پیش نخشان از دستش رها شده بود به کجا رفته بودند؟! آسمان هنوز هم مثل همان وقتها آبی بود اما زمین رنگش را تغییر داده بود....چند قدمی  که جلوتر رفت مغازه هایی را دید با عروسک های قرمز ...و آدم هایی که به دنبال گرانترین و عجیبترین کادوها بودن برای...شاید خودشان هم نمی دانستند برای چه...با همان قدم های آهسته به راهش ادامه داد.به عشقی فکر می کرد که کمی فراتر باشد...شاید فقط یک لبخند از ته دل بس باشد برای هدیه دادن به معشوق...سرش را بلند کرد ...دختر کوچکی را دید با نگاهی مهربان شاید هم نگاهی از روی فقر ...با لباس هایی کهنه...دختر لبخند زد...همانطور که نگاهش به او بود لبخند می زد...و شاید آن قشنگترین هدیه بود...به آسمان نگاه کرد شاید بادبادک ها به کنار خدا رفته اند...

نوشته شده در 1387/11/22ساعت 09:24 توسط SolOo نظرات (19)|

...تقدیم به آنکه ناخواسته روزی مرا در خاطراتش فراموش خواهد کرد...
پس چرا آن روز نمی رسد تا من فراموشت کنم؟

نوشته شده در 1387/11/04ساعت 10:44 توسط SolOo نظرات (13)|

  

( هنگامی که آن مصائب ناگوار بر حسین علیه السلام وارد آمد  بر پیکر وی سیصد و بیست و اندی ضربه نیزه و شمشیر و تیر یافت شد و روایت شده است که همگی این جراحتها از مقابل آن حضرت بوده است زیرا که حسین علیه السلام هیچ گاه [ به دشمن ] پشت نمی کرد. )

امالی صدوق / 139

نوشته شده در 1387/10/21ساعت 21:37 توسط SolOo نظرات (8)|

  

بارونی سیاهش را پوشیده بود ... برف می بارید و همه جا را سفید کرده بود ...یک انار قرمز برداشت و رفت...رد پایش روی برف ها مانده بود ... زیر درخت پسرکی نشسته بود...دستهایش را بهم می مالید تا کمی گرم شود ...از شدت سرما و گرسنگی اشکهایش جاری شده بودند ...مرد کمی جلو رفت بارونی اش را روی او گذاشت و انار را به او داد و در حالیکه به آسمان نگاه می کرد دور شد... 

 

*یلدا مبارک*

نوشته شده در 1387/09/30ساعت 16:33 توسط SolOo نظرات (19)|

هوا سرد شده بود...در اتاق باز و حیاط کامل پیدا بود ...خیلی وقت بود اینجا نیومده بودیم ...بوی نمش رو دوست داشتم...روبه روی اتاق درخت انجیر بود ،بابا می گفت وقتی 8 سالش بود این درخت انجیر رو کاشته...انگار میان ترک دیوار صدای بچه گیشان مانده بود ...

نوشته شده در 1387/09/17ساعت 20:06 توسط SolOo نظرات (15)|

 

می دانم فراموش شده ام ...  

نوشته شده در 1387/09/13ساعت 15:41 توسط SolOo نظرات (11)|

 

مهربان است , مگر نه؟

نوشته شده در 1387/08/20ساعت 21:58 توسط SolOo نظرات (14)|

اتاقم بوی گل یخ می داد.ساعت شاید 10 یا 11شب بود.خیلی ساده دیگه نه کوچه ای بود نه دچاری...اتاق سرد شد و من نفهمیدم این سرما از کجا...ساعت تیک تاک کرد و سرمای اتاق رفت ... و من فراموش شدم...

نوشته شده در 1387/07/25ساعت 20:47 توسط SolOo نظرات (18)|


Design By : Night Skin

LinkDump
Archives
Links
Design
Specific
Others