ઈolO
شاید کمی خوب...
پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی |
مجموعه حیات وحش زندگی
محصول پائیز 2009 بسیار زیبا و دیدنی زیرنویس فارسی شده با کیفیت عالی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
هو المحبوب
همیشه دلم می خواست یه وبلاگ پر طرفدار داشته باشم... اما خوب اینطوری نشد ...
شاید من در زمینه ی وبلاگ نویسی استعداد و مهارتی ندارم . .. به هر حال ازینکه به وبلاگم سر زدین و نظر گذاشتین خیلی خیلی ممنونم ...
آرزومند آرزوهایتان
SolO
هو الجبار
دختر بچه ای با پا هایی خسته به سمت پنجره می رود و به آسمان نگاه می کند و تمام سختی های روز را فراموش می کند و آرزوهایش را به خدا می گوید . با دست های رنج کشیده اش برای خدا نامه می نویسد و درد هایش را به او می گوید .
سال ها می گذرد و همه چیز تغییر می کند.
صدای ثانیه ها دیگر آنقدر پاک نیست . آن پاهای خسته سا ل هاست که به سوی پنجره نرفته است و به آسمان نگاه نکرده است . سال هاست که سختی ها را فراموش نکرده است وبا تو حرف نزده است . سال هاست که آرزو کردن از یادش رفته است .
دستانم سیاه شده اند . قلم در دست گرفتن هم برایم سخت شده است .
دستانم دیگر تهی نیستند و پرشده اند از چیزهایی که مرا از تو دور کرده است .
من بدون شرم آمده ام ، آمده ام تا دوباره برایت بنویسم هرچند که دستانم پاک نیستند .
خدای من جهنم برای من همان جا بود که تو نبودی همان جا که نمی توانستم با تو حرف بزنم ...وآتش نبودنت مرا سوزاند ...
حال برگشته ام تا دوباره به آسمان نگاه کنم و آرزو کنم ... می خواهم برای همیشه تو را آرزو کنم ... و قاصدکم را به سوی تو فوت کنم ... مرا ببخش

دلم برای شب های بارانی تنگ شده است ...
.
.
.
.
.
----------------
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم .
وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم .
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم .
وقتی او تمام کرد من شروع کردم .
وقتی او تمام شد من آغاز شدم .
و چه سخت است .
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است ،
مثل تنها مردن !
((دکتر علی شریعتی))

من همین جا هستم . در بین این درخت های سبز ... بوی باران در همه جایِ راهم پیچیده است ... و من با دستانی خیس به راهم ادامه می دهم ... شاید روزی به آرزوهایم برسم...
این روزها را به یاد داری؟!
هو المحبوب

باید مسیر را طی کند ، قدم هایش را بر می دارد .
به وسط های راه می رسد و شاید راهش تازه از همین جا شروع می شود ...
ناگهان همه چیز سخت می شود و شکل دیگری پیدا می کند ، در همین لحظه قدم هایش را تند و تند تر می کند مانند آرشه ای که ناگهان با شتاب کشیده می شود و دیوانه وار به حرکتش ادامه می دهد و در واقع اوج آهنگ همین جاست و بعد صدایی آرام ... و او در آن لحظه به هدفش رسیده است....
خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:((یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم ٬ بال هایت را کجا گذاشتی؟
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آن وقت رو به خدا کرد و گریست.
عرفان نظر آهاری
وقتی قاصدک را از میان دستانت فوت می کنی تا برود...
همان لحظه تمام می شود از آن به بعد دیگر عشق نیست فقط خاطره است!
پ.ن: خواستم بگویم چقدر دلتنگت هستم و بگویم نیازی نبود آن کارها را کنی تا من فراموشت کنم !
به نام آرام دلها
قدم هایش کمی آرام تر شد،به آسمان نگاه کرد...آن بادبادک هایی که سال ها پیش نخشان از دستش رها شده بود به کجا رفته بودند؟! آسمان هنوز هم مثل همان وقتها آبی بود اما زمین رنگش را تغییر داده بود....چند قدمی که جلوتر رفت مغازه هایی را دید با عروسک های قرمز ...و آدم هایی که به دنبال گرانترین و عجیبترین کادوها بودن برای...شاید خودشان هم نمی دانستند برای چه...با همان قدم های آهسته به راهش ادامه داد.به عشقی فکر می کرد که کمی فراتر باشد...شاید فقط یک لبخند از ته دل بس باشد برای هدیه دادن به معشوق...سرش را بلند کرد ...دختر کوچکی را دید با نگاهی مهربان شاید هم نگاهی از روی فقر ...با لباس هایی کهنه...دختر لبخند زد...همانطور که نگاهش به او بود لبخند می زد...و شاید آن قشنگترین هدیه بود...به آسمان نگاه کرد شاید بادبادک ها به کنار خدا رفته اند...
...تقدیم به آنکه ناخواسته روزی مرا در خاطراتش فراموش خواهد کرد...
پس چرا آن روز نمی رسد تا من فراموشت کنم؟
( هنگامی که آن مصائب ناگوار بر حسین علیه السلام وارد آمد بر پیکر وی سیصد و بیست و اندی ضربه نیزه و شمشیر و تیر یافت شد و روایت شده است که همگی این جراحتها از مقابل آن حضرت بوده است زیرا که حسین علیه السلام هیچ گاه [ به دشمن ] پشت نمی کرد. )
امالی صدوق / 139
بارونی سیاهش را پوشیده بود ... برف می بارید و همه جا را سفید کرده بود ...یک انار قرمز برداشت و رفت...رد پایش روی برف ها مانده بود ... زیر درخت پسرکی نشسته بود...دستهایش را بهم می مالید تا کمی گرم شود ...از شدت سرما و گرسنگی اشکهایش جاری شده بودند ...مرد کمی جلو رفت بارونی اش را روی او گذاشت و انار را به او داد و در حالیکه به آسمان نگاه می کرد دور شد...
*یلدا مبارک*
هوا سرد شده بود...در اتاق باز و حیاط کامل پیدا بود ...خیلی وقت بود اینجا نیومده بودیم ...بوی نمش رو دوست داشتم...روبه روی اتاق درخت انجیر بود ،بابا می گفت وقتی 8 سالش بود این درخت انجیر رو کاشته...انگار میان ترک دیوار صدای بچه گیشان مانده بود ...
اتاقم بوی گل یخ می داد.ساعت شاید 10 یا 11شب بود.خیلی ساده دیگه نه کوچه ای بود نه دچاری...اتاق سرد شد و من نفهمیدم این سرما از کجا...ساعت تیک تاک کرد و سرمای اتاق رفت ... و من فراموش شدم...
| Design By : Night Skin |


