مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

 او فقط لیلی گونه هایش را نشانت داد 

و تو به سمتش رفتی

و هرگز شک نکردی 

به دل ناپاکش 


من ولی 

همه ی دلم را نشانت دادم

برای بدست آوردن خودت 

نه جنونی ... 

+ تاریخ 1390/10/24ساعت 10:00 نویسنده SolOo | 2 نظر

بگذار آغوشم برای خودم بماند 

آن دورترها همه چیز سخت دردناک است 
لحظه ها هویتم را خواهند گرفت...
+ تاریخ 1390/10/17ساعت 23:20 نویسنده SolOo | 1 نظر


شاید آن روزها لب هایم به سرخی الانش نبود
ولی آن طور که تو را بوسیدم دیگر هرگز کسی را نبوسیدم ...
+ تاریخ 1390/08/10ساعت 22:42 نویسنده SolOo | 4 نظر


حتی صدایش روح مرا به پرواز در می آورد 
آنوقت تو همراهی با او را بر من منع می کنی .
باور کن حتی اگر جسمم را تقدیمش کنم ،
بارها شرافتمندانه تر ازین است که
زیر کوته فکری ها و تعصب تو
روحم هرزه شود ...

+ تاریخ 1390/06/18ساعت 08:33 نویسنده SolOo | 7 نظر


من فکر می کردم دچار گرمای دستهایت شده ام غافل ازینکه سالهاست زندگی ام بوی غربت دست فاحشه ها را میدهد ...
+ تاریخ 1390/05/30ساعت 02:00 نویسنده SolOo | 2 نظر

تنها وقتی تو صدایم می کردی خودم میشدم ،

 
خودم با آرزوهایم...

 
میان صداها گم شده ام کاش بودی و صدایم می کردی

 
جایی میان لحظه هایی که بودی روحم گره خورده است...

+ تاریخ 1390/05/02ساعت 17:45 نویسنده SolOo | 5 نظر

تمام این تنهایی هایم تقصیر توست ... تقصیر توست که من بین لحظه ها گره خوردم ، بین خاطره هایی دور ...

+ تاریخ 1390/04/28ساعت 19:27 نویسنده SolOo | 1 نظر

گوش کن...

صدای زجه های کسی است که

تو روحش را به خاک سپرده ای ...

آن هنگام که خود را به آغوش تو می سپردم

تنها صدای هوسی سرد را میشنیدم که نمی گذاشت

فریاد های روح بیچاره ام را  که هویت از دست رفته ام

را فریاد میزد بشنوم ...

و آنوقت که خود را در اوج میدیدم هیچ شدم...

 

+ تاریخ 1390/03/26ساعت 12:27 نویسنده SolOo | 1 نظر

این معشوقه ای برای تو نیست ، تنها روح آزرده ایست که چاره ای جز آغوش تو ندیده است ...

+ تاریخ 1390/03/10ساعت 23:13 نویسنده SolOo | 1 نظر

وقتی نیستی تمام هستی ام در نبودنت گم میشود ...  آنقدر  نیستی که دیگر بودنت کمرنگ می شود ... دیگر تمام خاطره هایم در نبودن هایت ثبت میشود ... عادت میکنم به اینکه همیشه منتظر برگشتنت باشم ، آنقدر عادت میکنم که دیگر نمیخواهم باشی ... به همین نبودنت خوشم...
+ تاریخ 1390/02/03ساعت 21:31 نویسنده SolOo | 3 نظر

 

 

جز آن لیوان  

که لکه های چای 

با روحش درآمیخته است  

و گرمایش ،  

سردی دستان مرا نوازش می دهد 

هیچ به تنهایی ام راه نخواهم داد 

و هرگز با آن گیلاس تو  

که سردی اش  

دست هایت را به خود آلوده است 

و تو جز آن هیچ نخواهی دید 

پیمانی نخواهم داشت

+ تاریخ 1389/02/12ساعت 15:59 نویسنده SolOo | 25 نظر

 

 

من همین جا هستم . در بین این درخت های سبز ... بوی باران در همه جایِ راهم پیچیده است ... و من با دستانی خیس به راهم ادامه می دهم  ... شاید روزی به آرزوهایم برسم...

 

این روزها را به یاد داری؟!

+ تاریخ 1388/02/31ساعت 11:48 نویسنده SolOo | 16 نظر

هو المحبوب 

 باید  مسیر را طی کند ، قدم هایش را بر می دارد . 

به وسط های راه  می رسد و شاید راهش تازه از همین جا شروع می شود ... 

ناگهان همه چیز سخت می شود و شکل دیگری پیدا می کند ، در همین لحظه قدم هایش را تند و تند تر می کند  مانند آرشه ای که ناگهان با شتاب کشیده می شود و دیوانه وار به حرکتش ادامه می دهد و در واقع اوج آهنگ همین جاست و بعد صدایی آرام ... و او در آن لحظه به هدفش رسیده است....

+ تاریخ 1388/02/15ساعت 16:48 نویسنده SolOo | 5 نظر

وقتی قاصدک را از میان دستانت فوت می کنی تا برود... 

همان لحظه تمام می شود از  آن به بعد دیگر عشق نیست فقط خاطره است!  

 

پ.ن: خواستم بگویم چقدر دلتنگت هستم و بگویم نیازی نبود آن کارها را کنی تا من فراموشت کنم !

+ تاریخ 1387/12/10ساعت 16:38 نویسنده SolOo | 11 نظر

 به نام آرام دلها

قدم هایش کمی آرام تر شد،به آسمان نگاه کرد...آن بادبادک هایی که سال ها پیش نخشان از دستش رها شده بود به کجا رفته بودند؟! آسمان هنوز هم مثل همان وقتها آبی بود اما زمین رنگش را تغییر داده بود....چند قدمی  که جلوتر رفت مغازه هایی را دید با عروسک های قرمز ...و آدم هایی که به دنبال گرانترین و عجیبترین کادوها بودن برای...شاید خودشان هم نمی دانستند برای چه...با همان قدم های آهسته به راهش ادامه داد.به عشقی فکر می کرد که کمی فراتر باشد...شاید فقط یک لبخند از ته دل بس باشد برای هدیه دادن به معشوق...سرش را بلند کرد ...دختر کوچکی را دید با نگاهی مهربان شاید هم نگاهی از روی فقر ...با لباس هایی کهنه...دختر لبخند زد...همانطور که نگاهش به او بود لبخند می زد...و شاید آن قشنگترین هدیه بود...به آسمان نگاه کرد شاید بادبادک ها به کنار خدا رفته اند...

+ تاریخ 1387/11/22ساعت 09:24 نویسنده SolOo | 19 نظر

...تقدیم به آنکه ناخواسته روزی مرا در خاطراتش فراموش خواهد کرد...
پس چرا آن روز نمی رسد تا من فراموشت کنم؟

+ تاریخ 1387/11/04ساعت 10:44 نویسنده SolOo | 13 نظر

   1      2      3   >>