|
|
|||||
|
او فقط لیلی گونه هایش را نشانت داد و تو به سمتش رفتی و هرگز شک نکردی به دل ناپاکش من ولی همه ی دلم را نشانت دادم برای بدست آوردن خودت نه جنونی ... بگذار آغوشم برای خودم بماند آن دورترها همه چیز سخت دردناک است لحظه ها هویتم را خواهند گرفت... حتی صدایش روح مرا به پرواز در می آورد من فکر می کردم دچار گرمای دستهایت شده ام غافل ازینکه سالهاست زندگی ام بوی غربت دست فاحشه ها را میدهد ... تنها وقتی تو صدایم می کردی خودم میشدم ، تمام این تنهایی هایم تقصیر توست ... تقصیر توست که من بین لحظه ها گره خوردم ، بین خاطره هایی دور ... گوش کن... صدای زجه های کسی است که تو روحش را به خاک سپرده ای ... آن هنگام که خود را به آغوش تو می سپردم تنها صدای هوسی سرد را میشنیدم که نمی گذاشت فریاد های روح بیچاره ام را که هویت از
دست رفته ام را فریاد میزد بشنوم ... و آنوقت که خود را در اوج میدیدم هیچ شدم... این معشوقه ای برای تو نیست ، تنها روح آزرده ایست که چاره ای جز آغوش تو ندیده است ... وقتی نیستی تمام هستی ام در نبودنت گم میشود ... آنقدر نیستی که دیگر بودنت کمرنگ می شود ... دیگر تمام خاطره هایم در نبودن هایت ثبت میشود ... عادت میکنم به اینکه همیشه منتظر برگشتنت باشم ، آنقدر عادت میکنم که دیگر نمیخواهم باشی ... به همین نبودنت خوشم...
جز آن لیوان که لکه های چای با روحش درآمیخته است و گرمایش ، سردی دستان مرا نوازش می دهد هیچ به تنهایی ام راه نخواهم داد و هرگز با آن گیلاس تو که سردی اش دست هایت را به خود آلوده است و تو جز آن هیچ نخواهی دید پیمانی نخواهم داشت
من همین جا هستم . در بین این درخت های سبز ... بوی باران در همه جایِ راهم پیچیده است ... و من با دستانی خیس به راهم ادامه می دهم ... شاید روزی به آرزوهایم برسم...
این روزها را به یاد داری؟! هو المحبوب باید مسیر را طی کند ، قدم هایش را بر می دارد . به وسط های راه می رسد و شاید راهش تازه از همین جا شروع می شود ... ناگهان همه چیز سخت می شود و شکل دیگری پیدا می کند ، در همین لحظه قدم هایش را تند و تند تر می کند مانند آرشه ای که ناگهان با شتاب کشیده می شود و دیوانه وار به حرکتش ادامه می دهد و در واقع اوج آهنگ همین جاست و بعد صدایی آرام ... و او در آن لحظه به هدفش رسیده است.... وقتی قاصدک را از میان دستانت فوت می کنی تا برود... همان لحظه تمام می شود از آن به بعد دیگر عشق نیست فقط خاطره است!
پ.ن: خواستم بگویم چقدر دلتنگت هستم و بگویم نیازی نبود آن کارها را کنی تا من فراموشت کنم ! به نام آرام دلها قدم هایش کمی آرام تر شد،به آسمان نگاه کرد...آن بادبادک هایی که سال ها پیش نخشان از دستش رها شده بود به کجا رفته بودند؟! آسمان هنوز هم مثل همان وقتها آبی بود اما زمین رنگش را تغییر داده بود....چند قدمی که جلوتر رفت مغازه هایی را دید با عروسک های قرمز ...و آدم هایی که به دنبال گرانترین و عجیبترین کادوها بودن برای...شاید خودشان هم نمی دانستند برای چه...با همان قدم های آهسته به راهش ادامه داد.به عشقی فکر می کرد که کمی فراتر باشد...شاید فقط یک لبخند از ته دل بس باشد برای هدیه دادن به معشوق...سرش را بلند کرد ...دختر کوچکی را دید با نگاهی مهربان شاید هم نگاهی از روی فقر ...با لباس هایی کهنه...دختر لبخند زد...همانطور که نگاهش به او بود لبخند می زد...و شاید آن قشنگترین هدیه بود...به آسمان نگاه کرد شاید بادبادک ها به کنار خدا رفته اند... ...تقدیم به آنکه ناخواسته روزی مرا در خاطراتش فراموش خواهد کرد... |
|||||